نانوشته هایم بسیارند،مثل بیقراریهایم .. من سکوتم را فریاد میکشم ، آخر این آشوب درونم مرا میکشد






مطالب اخیر
 

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ


آرشیو وبلاگ



نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان

وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

آمار و خروجی
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

باران عشق ..

امروز سرکلاس آزکامپیوتر نشسته بودیم

رعد و برقای وحشتناکی میزد

البته نه به معنای ترسناک

خیلی باحال و هیجانی بود

آسمون پر شده بود از ابرای طوسی و دلگیر

یهو برقا قطع شد و همه کامپیوترا هم خاموش شد

سیدی گفت آخ جون امروز فقط آز دارم!!

یهو بارون شرو شد با قطره های بزرگ بزرگ

گفتم من میرم برق اومد بهم تک بزن

فاطمه گفت بابا نگهش دارید اینو حواسش اصن نیس دست خودش نیس داره میره

اومدم از در برم بیرون استاد مهندس گفتن نروید اسمتونو بگید بنویسم برا حضورغیاب

گفتم برمیگردم استاد

پله ها رو دوتایکی رفتم پایین و تنها زیر بارون و دستم رو به آسمون و تند تند دعاهامو میگفتم

خوب بود همه چی

بارون که ریخت روصورتم آروم شدم

رفتم سر کلاس ، استاد خوبمون اسمارو نوشتند و تعطیلمون کردند

خیلی بارون امروز خوب بود

کلی انرژی داد بهمون

یه زیارت مشتی سه نفره هم رفتیم

یه عکس شیک و با ویوی زیبا هم  انداختم

..

برقا که اومد و بقیه کلاسا تشکیل شد و عصر که داشتیم برمیگشتیم هندزفریو درآوردم و به تبع من دوتا همراه دیگه هم همین کارو کردند

ریتم نوا تند میشد و حرکت من تندتر

آروم میشد و حرکت دوست آروم

خلاصه حال و هوای جالبی بود

شکرت خدا به رحمتت

آروم دلی همیشه ..

دوست دارم محبوبم

یاعلی.

--

چقد بد مینویسم

خودم میدونم

انگار خود همیشگیم نیستم

گفتم انگارا ..!!

نظرها تایید نمیشه .. مثل همیشه .. اما از کسی که  برام دعا کرده بودند ممنونم.

...


دوش میگفت که فردا بدهم کام دلت .. سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

دلم تنگ شده

برا قبلنا

تنگ شدن همیشه معناش برگشتن به اون زمان نیست

همین که خاطره های اونروزا رو خوندم بس بود

خدا؟

سلام

منم ..

منو یادت میاد؟

این روزا زیاد صدامو تو عرشت شنیدی

مدام دارم التماست میکنم

نمیدونم

نمیدونم

نمیدونم 

مثل خیلی وقتا بی بهانه

بازم اشکام داره سر میخوره

یه ساعت نشده که از چشم پزشکی برگشتم

خدا؟

نمیدونم شاید من توکلم کمه

شاید هرچندوقت یه بار باید برام تکرار بشه حرفای اونروز مقیسه

شاید..

دیروز تولد بود خدا

یادته ازت چی خواسته بودم تا این تولد؟

گفتم تا تولد حضرت زهرا دیگه زهرا تموم بشه 

..

هوم؟

نشد اما

نه این شد نه یا ..

هیچ کدوم

خدایی دیگه

زورتم زیاده

نه بهتر بگم محکومم به همین

به خواست خودت

برای خودت

میگم شکرت

بذارم کارای روزانه م پیش بره نه؟

مثلا فردا امتحان دارم بشینم درس بخونم

بعدش ناهار درست کنم

بعدشم که .. خب خداروشکر برنامه ی امروز چیده ست

..

بذار یه کم چیزای خوب بنویسم و برم

دیروز یه مهمان غیر منتظره داشتیم

شاید مثل مهمانیای غیرمنتظره که دعوت میشیم

که آسمونی اند

اینبار مهمانمون مادر یه آسمونی بود

خدا خیرش بده که پیش قدم یه مهمانی آسمونی هم شد

ایشالا که جور بشه

بذار این روزارو به شوق هفته ی دیگه بگذرونم

باشه خدا.. اینم از دیروز و ..

این نیز بگذرد

..

یاعلی.

...


به حرمت قسم رسیده ام

امروز اذان مغرب چقدر متفاوت از دیشب اذان مغرب..

دیشب تماماَ امید و آرامش و امشب تمام وجودم ..

مدام اشک تو چشمام حلقه میزنه و نباید بذارم سرازیر بشه و زود پاکشون میکنم

گله کنم؟ اهل گله نیستم

کم آوردم

دیروز گفتمتان چه هست و خوب میدونم که خودتون میدونستید اما برا دلم یه بار دیگه گفتم که خیال دلم راحت بشه که حواستون هست .. سپردم به خودتون .. اومدم خونه چنان شد که داشت باورم میشد معجزتونو .. امروز اما .. انقدر داغونم انقدر نابودم انقدر که .. چه خبره؟ها؟ میخاید دقم بدید؟ چرا انقد .. ای خدا .. شهیدا شما که دیگه همیشه فرق داشتید خب چرا آخه .. دارم زجرکش میشم .. شکنجه به این سختی؟انصاف نیست به قرآن .. به خود خدا قسم این از عدالتش به دوره .. بابا مگه همه نمیگن که هستید؟که همینجایید؟که همش با خودمونید؟ای وای .. پس چرا خب؟مثه اربابم که منو بردن جلو ضریحشون زار زدم گفتم میخاید شرمندم کنید که باز گذاشتید بیام و شش گوشتونو ببینم؟ حالا شما هم .. ای خدااااا به خدا حال زهرای بدت بده .. تو رو به اربابم قسم یه کاری کن .. رحم کن خدا .. رحم کن به بنده ی بدت .. ...............دارند صدام میکنند اما اگر جواب بدم ،بغضم میترکه .. زندگی یعنی میخام بدونم تا من رو زانوهام وایستادم و جلوت خم نشدم میخای ادامه بدی؟کمرم شکسته .. تاب ندارم .. تمومش کن دیگه .. 

یاعلی.

...


بازگشتی بی دل ..

از کربلا که برگردی خواهی دانست فراق بهشت با آدم چه کرد ..

این جمله شده زمزمه ی هر لحظه ی این روزهایم ..

بدجور دلتنگ شده ام ..

داشتم یکی دو نوشته ی آخر را میخواندم که برای دو ماه قبل بود و چقدر زود گذشت این همه ..

اول کهف الشهدا را بگویم که تحویل سال با سلامی بر ارباب در جوار رفقای آسمانی آنجا شروع شد و اگر بگویم شیرینترین سال تحویل زندگیم بود اغراق نکردم .. حتی شیرینتر از سال تحویلی که در مسجدالنبی مدینه بودم .. شیرینی اش نشاید تنها به مکانش چرا که سال قبل هم همانجا سال جدیدم تحویل شد بلکه هم بخاطر مکان و هم به سبب سلامی از راه دور بود و با چشمانی گریان و دلی که فریاد میزد : گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را ..

دلم را سال قبل همین روزها جا گذاشته بودم و رفتم سری بزنمش ..

و به قول دوستم این عشق بی وصال تو .. آری همانجایی که چندسال در وبلاگ در میان دوست و آشنا به عنوان عشق بی وصالم میخواندمش برای بار دوم دعوت شدم .. و شاید درست مثل بار قبل تا لحظه ی وصال باور نداشتم و خوشحال نبودم .. اما باز به قول دوست دیگری که گفت بگذار بروی روبه ایوان طلای نجف بایستی بگذار بروی شش گوشه را ببینی آنوقت باورت میشود و همان شد که در اولین نگاهم به بارگاه حضرت امیر (ع) همان دم که باورم شد ، یاد او افتادم و دعایش نمودم..

ذکرهایی در حرم ارباب و ساقی که سال قبل در کتاب عراق یادداشت کرده بوده ام میگفتم و چقدر زود گذشته بود یکسال و چقدر تغییرات ..

حالا نشسته ام این روزها و به یاد سحری که تنهای تنها در بین الحرمین اربابم نوای حاج محمود گوش میدادم و سرم مدام به سمت این گنبد و آن حرم میچرخید ، بغض میکنم .. ای یارا یارا .. جانا جانا .. چه غروبهایی بود در چیذر ..

فرق کرده ام انگار .. این را میشود از نگاهم خواند که دیگر خیلیها برایش دیدنی نیستند .. میشود از حسی فهمید که تغییر کرده .. همانی که برایم خیلی دوست داشتنی بود اکنون از دیدن عکسش در وایبر امتناع میکنم و چه بسا حالم بد میشود .. دیگر این زهرا زهرا است و هربار با این نام صدایش میکنند غرق عظمت صاحب نام میشود و چه زیباست که هروقت تو مخاطبشان هستی با یکی از قشنگترین نامهای عالم صدایت میکنند .. چه زیباست که وقتی نامی به این زیبایی میشنوی باید برگردی و جواب دهی و نشانه ای است برای توجه تو را به خودشان جلب کردن .. امروز در مهدیه در جمع خوبان بودم و همه  شان از نوع همان دوستهایی هستند که همیشه موردپسند دلم است و کنارشان خوبیها را می آموزم .. بحث جمع پفیلایی بود که در سفر راهیان به دلیل امنیت نداشتن راهروهای قطار برگشت پخش نشد و من که یادم نمی آمد موضوع از چه قرار است یکیشان گفت این بنده خدا رفته کربلا ریست شده .. مریم گفت کربلا بودی؟؟؟ با کلی تعجب و ..نمیدانم! گفتم بله .. اینطور میگن .. زهرا دست به صورتم زد و گفت آره کربلا بوده الان نوی نوست .. این حرفها چقد شیرین بود اما نه برای غرور و هرچیز مسخره ای که اسمش را بگذاری ، خوب بود برای اینکه نهیبی شود به دخترکوچولو .. آهای، تو نویی ، حواست به خودت هست؟؟

..

دلم تنگ است آقا .. این بیدل را فرستاده ای در دیار وانفسا آواره شده میان انسانهایی که خاکی انسان نما نیستند و همه شان برایت خوب بنده ای هستند و من ..

آخ .. یاد نگاه اولم به شش گوشه افتادم .. چه دقیقه هایی سپری شد تا چند قدم فاصله به ضریح طی شود .. اربابم دلم تنگ شده بود .. مثل الان اشکهایم آروم سر نمیخوردند که .. ای وای ..

انگار خبرهایی ست .. جنوبی رفتم و چند روزی به دور از زمین بود انصافا .. آروم بود و خوب .. دوستی از نوع فقه و حقوقی شده بود همسفرم .. فکرش را هم نمیکردم جمع دوتایی سفرم او باشد! و شاید او نیز.

کربلایی رفتم که همه اش پرواز در آسمان بود و اکنون انگار از بهشت جدایم کرده اند و دقایق سخت میگذرد و من برای خودم چیز دیگری را بهانه کرده ام .. کربلا،بین الحرمین،ورودی حرم ارباب ،دوستی را دیدم باز هم از نوع فقه و حقوقی اما این یکی دیگر انقدر دور از ذهن بود که هیچ وقت فکرش را نمیکردم او را در کربلا ببینم .. او هم اربابی دارد .. دعوت شده است .. حتی روز آخر مهمانی اش بود و وقتی گفت امروز داریم میریم بغض کرده بود .. باورم نمیشد .. تصوراتم از او چیز دیگری بود .. خدا مرا ببخشد

امروز هم تا مرا دید با رویی گشاده و لبخندی مهربان گفت زیارت قبول ..

ساعتی را کنارشان بودن مرا یاد خاطرات خوبم می اندازد .. هرچند .. بگذرم ..

مدتیست که همه چیز خوبست پس خوب ببینم و خوب بنویسم و خوب باشم، انشاالله ..

یاعلی.

 

...


باغ بهشت و .. با خاک کوی دوست برابر نمی کنم ...تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است

امروزآمد

آخرین نمره ی ترم۷

شدهمان که دعایم بود

همه ی دوستانم و من

همه را پاس..

شکرت مهربان خدا

دیگر رو به اتمام است

دانشگاه دوران کارشناسی

با همه ی شیرینی ها 

و خاطرات شاید تلخش

با همه ی شیطونی های سرکلاس و سفره پهن کردنا و بیسکویت و چیپس خوردنهای سر کلاسها مثل طراحی زبان

با همه ی کلاس پیچوندن ها و نمایشگاه رفتنها و جلسات نهادهای مختلف رفتن

مثل همین ترم ..

آز معماری ساعت ۹ صبح یه روزی جلسه مهم ستاد و روسا ..

فکرش را نمیکردم استاد اجازه دهدمان

همانطور که فکر نمیکردم نمره ی خوبی دهد اما هم آنروز اجازه داد و هم نمره ی خیلی خوبی به من ..

با همه ی همایش ها و مراسمات و قرعه کشی های مختلف که بارها اسمم نه البته فامیلیم پشت میکروفون مهدیه خوانده شد ..

یاد آنروز که برای همسر شهید نامه ای نوشته بودم و روبه رویش میخواندم و بغض گلویم را گرفته بود و کربلایی که هدیه آن شهید به من شد هرچند نرفتم اما شیرینی و ذوق برنده شدنش هنوز یادم است..

همانروزی که اجازه ی جنوب را گرفتم با اس ام اس ..!

یا همین سال قبل که اجازه ی جنوب رفتنم ندادند و گفتم ابر بهارم و یکی گفت انشاالله کربلا بروی و بهاری شوی .. 

چند بار مشهد رفتم در این سالهای دانشجویی ..

بس است دیگر یاد آوری خاطرات که اشک را در چشمانم جمع میکند ..

هنوز یک ترم مانده ، یک ترم طولانی چرا که بهاری ست .. گفتم بهار باز یاد .. اربابم؟

بدی اش این بود که مدتیست دور نگهمان داشته اند از رفقای آسمانی

هربار که می روم از پشت سیم ها نگاهم مات سنگهای سفید میشود .. باخودم فکر میکنم که کارگرانی که مشغول کارند حواسشان به رفقای ما هست آیا؟ که این روزها را همه به مهمانی سرمیکنند؟

مهمانی ما که رو به پایاناست ..

گفتم رفقای آسمانی ……

امروز دعوت شدیم 

یک مهمانی غیر منتظره مثل همیشه

دیداری با صاحبخانه که مدتیست خوشان را معرفی کرده اند و روی پلاک گمنامی خود اسم نوشته اند ..

شهید مهربان و آقایی بود ، چهره ای با جذبه و خاص

اما دیگر کهف همان کهف قدیم و خلوت نیست که تا برسی وارد غار شوی اشک های دلتنگیت جاری شود و فضای معنویش آرامت کند

به بالا که میرسی بیش از ده ماشین پارک کرده ، عده ای کوهنوردی میکنند و بقیه در کهف الشهدا آرامش می  طلبند .. زیاد بود جمعیت .. نشد آنچه میخواستیم و چه زود تمام شد مهمانی

اما یاد آنهایی که باید بودم و شاید یاد آنهایی که فکر نمیکردم اما چهره شان را دیدم .. 

خدایا شکرت به این همه نعمتی که امروز عطایمان کردی

امروز روز امام صادق ع بود .. البته در محاسبات خودم که البته روز خیلی خیلی خوبی بود.

دیگر دارم رفتنی میشوم

باز انگار باید چمدانم را بیاورم و ..

بشمارم؟ یک شب .. دو شب .. سه شب .. نه .. بیشتر از این شمردن ها مانده ..

یاعلی.

...


غم گیتی گر از پایم درآرد ..

تقریبا میشه گفت یه فکرنوشته ست (مثه دل نوشته!) 

براهمین هرچی توفکرم بودو نوشتم و خوندنش بهره ای نخواهدداشت

صرفاجهت اطلاع!

 

تمووووووووووووووووووووووم شدامتحانا

هرچند دوتا پروژه مونده درحدلالیگاولی خب .. میگذره

دوست دارم یه عالمه بنویسم

اول از همه ،در مورد یه مخاطب خاص

دلم میخاست کلی بنویسم اما نه ، هیچی نمینویسم

خاطره خوبی از مخاطب خاص نوشتن ندارم چه اینجا چه وبلاگ قبلی ..

امروز اشکام دراومد تو اتوبوس دانشگاه موقع برگشت

داشتم به جاده ها نگاه میکردم و ماشینایی که باسرعت میرفتن

هندزفری هم توگوشم بود آخه بقیه بچه ها اونور بودن و من تنها بودم

سرخورد رو گونه هام ..

عمرا فکرشم نمیکنی که فکرت بیاد تو ذهنم چه برسه به اینکه دلم تنگت شده باشه

به یادتم و چندشب پیش خوابتم دیدم و امروز یاد یه روزی افتادم و اشکم برا تو اومد

اگر جواب سلاممو ندی تعجب نمیکنم اما امروز حتی یکی شبیهتو دیدم و ناخوداگاه اومدم سلام کنم اما تو نبودی ..

..

بس است انگار یا شاید هم زیاد

..

یاد ظهر و اینا افتادم اصن خورد تو حالم

دیگه نمیدونم از چی بنویسم

بذار از دیشب بگم

جواب یه اس ام اسیو دادم که بعدش گفتم لعنت به من که جواب دادم

خواستم بنویسم دیگه هیچ وقت اسمتو رو گوشیم نبینم چون فقط به هم میریزم 

اما نزدم ، ول کن ، اینبار حواسمو بیشتر جمع میکنم در پیامکا

..

یه دوستی هست که هنوز کربلا نرفته

چندروز پیش برگشته میگه به طینت بد خودم پی بردم

گفتم واا .. یا به قول زیور آوای بارون ، اواا

گفت «آخه شنیدم مامانم داره با تلفن صحبت میکنه میگفت ایشاالله به سلامتی و زیارت قبول و اینا .. پیش خودم گفتم وای خدا کربلا نرنااااا .. بعد دیدم میخان برن مکه اما یه کم فکر کردم دیدم چه حرفی زدمااا .. آخه دست خودم نبود این مدت همه زنگ زدن و منو دیدن و گفتن میخن برن کربلا دیگه طاقت نداشتم بشنوم ..»

 

دوستامم عین خودم شنقل .. باور کن ..

..

یه بیتی هم از صبح شده ورد زبونم : خاطرااااات تورو چه خوب چه بد حک میکنم .. توی تنهاییااام فقط به توفکرمیکنم ..

نشسته بودیم پیش بچه ها ، حواسم نبود داشتم آروم میخوندم، مژگان گفت شماهم از این چیزا بلدی؟؟ گفتم این که از این چیزا نیست .. چیزایی که بلدمو رو نمیکنم ! آخه واقعنم نیست اصن فک کنم توتلویزیون شنیدم ..

در و دیوار اتاقم تکراری شده

باید کلا ورژنشو تغییر بدم

محتواشو نمیشه کاری کرد چون چیزی در دست ندارم اما فرمتشو میشه تغییر داد..

امروز مسترابوالقاسمی جلوآموزش منو دیدن گفتن آزالکت دیجیت(همونالکترونیکدیجیتال) کی برمیدارید؟گفتم مگه برنامه اومده؟! ..من نمدونم چراهمه برنامرو دارن اما من فقط از این دوستم شنیدم چی به چیه و اونم که از شوراصنفی و حتما از سید گرفته .. گفت نه نیومده ولی .. یهو یادم افتاد از همین دوستم پرسیدم صداش کردم گفتم میخایم کی آز برداریم گفت چهارشنبه هشت تا ده .. بنده خدا میخاست بگه بیاید درخواست بدیم که یه گروه یکشنبه ها اراءه بشه اما ازمون ناامید شد چون ما گویا هوش مصنوعی داریم .. 

دیگههههههه

کلی کار دارم که تواین دوهفته یادم میومد اما بخاطر امتحانا گذاشتمش کنار یه جا همشو نوشتم اما حس شرو کردنش نیست .. 

فردام اوضاش غریبه .. ایشالا بخیر بگذره ..

یاعلی.

...


بیا که این داوری ها را به پیش داور اندازیم

نشسته بودیم دور هم 

مدام یاد نمره ش میوفتاد و ناراحت میشد

زور داشت خب

از ۴ فصل ، دوفصلو خونده بود به بقیه توضیح بده که از اون دوفصل هیچی سوال توامتحان نیومد

دو فصل دیگه هم که بقیه توضیح داده بودن و

آخرش شده بود ۹

گفتم یک نمره رو میده گفت نه استاد گفته پاس نمیشی و اینا

گفتم من دلم روشنه ، کم پیش میاد به یه چیزی اطمینان داشته باشم اما جدی میگفتم دلم روشن بود برا همینم وقتی مطمءنم بیانش میکنم ..

هممون که باهم این درسو خونده بودیم پاس شدیم به جز همین یکی

خلاصه ..

امروز که خونه ی یکی از بچه ها داشتیم شبکه رو میخوندیم یهو یکی گوشیشو نگاه کرد دید اس ام اس اومده

روبه این دوستمون گفت مهابادی با ۱۰ پاست کرده ...

یهو همه شلوغ کردیم دست و هورا و نمیدونم یادم نیست چجوری ذوق کردیم ولی جدا از ته دل خوشحال شدیم 

یکی از بچه ها دانشگاه بوده و خبردار شده که استاد نمره اضافه کردند و چندنفری پاس شدن و شماره ی این یکیو داشتو و خبر داد .. خدا خیرش بده

..

میدونی؟ این ترم که هممون از افتادن دم میزنیم توی قنوت میگفتم خدا همه ی دوستام همه ی درساشونو پاس بشن و .. و میومدم بقیه شو بگم یاد این نمرش میوفتادم و ناراحت میشدم و میگفتم خب خدا نمیشه که، این دعام نمیشه که چون یکیشون معلوم شده که .. اما چشمامو روش میبستم و بقیه دعامو میگفتم

امروز وقتی این خبرو شنیدم خیالم راحت شد و یه لبخندی زدم و گفتم خدا یه دونه ای .. دیگه ممکنه که دعام کلا درست باشه ..

اینکه میگن تو تلاشتو کن بقیه شو بسپار به خودش مصداق همینه یا این مصداق اونه! نمدونم ..

به هر حال ، اونم درسته که موضوعاتی که سوال اومده بودو کمتر وقت گذاشته بود ولی در کل کم کاری نکرده بود ..

ای وای 

این دلیل ، میشه ترسی برای ریز پردازنده ی خودم

فدا سرم.. هرچی شد شد ..

---

گفتم سر ،،،، یه گل سری از کربلا خریده بودم خیلی شیکه ، اصن اینجاها لنگشو ندیدم ، خوشگلیش به کنار ، امروز با دیدنش یاد سفرکربلام افتادم و بهانه ای شده بود برا یادآوری خاطرات ..

این بار منم نگم زوری منو میبرید ارباب؟؟ اوهوم؟

---------

داشتم بر میگشتم خونه ، هندزفری توگوشم بود و صداش نسبتا بلند ، قدری که صدای موتور پشت سرمو نشنیدم ، توی پیاده رو بودم اومدم بپیچم تو کوچه که یهو گوشه چشمم دیدم یه موتوری پشت سرم داره تند میاد و ترمز کرد که اگر واینستاده بود من جلوی راهش میرفتم و .. ، خدا رحم کرد ، اگه میخورد نمی مردم ولی تصادفی میشد که خب امتحانم یکیش مونده دوس نداشتم ازش جا بمونم .. خداروشکر

یاعلی.

پ.ن۱:اومدم فال گرفتم شد همونی که فکرشو میکردم ، زود قضاوت کردم در مورد عدالتت .. ببخش مهربونم      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...


گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

حوصله م سررفته بود

هرکی سرش به کار خودش گرم بود

مامان با آی پد  تو اینترنت مدل لباس نگاه میکردند

پدر که با تلویزیون به اینترنت وصل شده بودن و فیلم سه بعدی دانلود میکردند و میگفتند بیا این عینکو بزن این فیلمو ببین خیلی جالبه

پسر خونه هم با پی سی ، آزمون آنلاین مدرسه رو میداد

منم که توی اتاقم مثلا جزوه رو گذاشتم روبه روم که برا امتحان بخونم اما خب نمیشد که .. لپ تاپ از اون دور چشمک میزد ..

ولی خودمونیما .. تکنولوژی همه رو از هم دور کرده انگار ..

امتحانا هم که نگو ..

پت و مت اینجور امتحان ندادن که ما دادیم ..

شنبه و یکشنبه و دوشنبه پشت سر هم .. هرکدومم بدتر از اون یکی .. حالا دیگه امتحان نداریم تاااااا دوشنبه ی دیگه ..

 

چشماتو به روم ببند

خدا چشماش بازه

زندگی با گره هاش 

آدمو میسازه

 

اینم میگذره دیگه!

 

یاعلی.

...


گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ..

امروز

صبح

۶:۳۰

من بودم آیا؟

به قول حاج سید حسین مومنی

در خانه ی امام زمان

مثل همیشه فوق العاده سخن گفت

دل سوزاند و

اشک درآورد

اما

هنوز در عجبم

چطورشد از آنجا سردر آوردم

قرار به جای دیگری بود ..

 به یکباره دعوتی غیر منتظره

دعای ندبه 

حال ندبه

نه .. امید خواهم 

 ..

به خوبا سر میزنی مگه بدا دل ندارن 

یه سرم به ما بزن ای خوب خوبااااا ..

یاعلی.

...


اشک احرام طواف حرمت میبندد

عاشق یک نگاه شده ام

از پشت قاب عکس

چشمان مهربان یک آسمانی ..

 

قصد کرده ام به تجدید عهد

فقط کمی شجاعت .. ترسم که ترس شود دست انداز جاده ی مهربانی ..

توکل بایدم

........

شهادت امام حسن عسگری (ع) تعزیت ،

امام زمانم سرتان سلامت ..

---

نه گفتن امروزم کمی سخت بود مثل قبل ..

حس خوبی نیست

اما خب سپردم به خانواده و اینبار فقط من نبودم

 

یاعلی.

...


خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام

دانشجوها که با ماشین من داشتند میرفتند اردو تصادف کردند

بخیر گذشت

یکیشون از دنیا رفت

- به خیر گذشت؟ یکیشون از دنیا رفت؟

- خودمم اول همین فکرو کردم اما گفتم چهارتاشون زنده موندند پس به خیر گذشته میشد بدتر از این باشه ..

به نقل از حاج آقا سرلک در برنامه ی استوا - دیروز شبکه ؟(یادم نیس)

میگفتند خوشبختی یعنی از امکاناتی که داری بتونی استفاده کن

اگر در هر لحظه به مرحله ی بعد فکر کنی در مسیر خوشبختی هستی

یعنی چی؟

یعنی وقتی دوتا ماشین تصادف میکنند دوتا راننده میان با هم دعوا میکنند ..

اما اگر بیان فکر کنند حالا که تصادف پیش اومده چیکار میشه کرد؟(مرحله ی بعد؟) باید ماشینارو بزنند کنار که ترافیک نشه ، اگر کسی صدمه دیده اورژانس خبر کنند و ..

--

نتیجه گیری من: من که امروز (یکشنبه)امتحانمو خیلی بد دادم باید چیکار کنم؟

میرم سراغ مرحله ی بعد، یعنی امتحان فردا .. دیگه به قبلی کاری نداشته باشم تموم شد رفت ، بعدیو خوب بخونم ..

......

نتیجه ی همه ی این حرفای دیروز میشه امروز که الان از امتحان برگشتم در حالیکه از چهل و یک تست فقط سه تا شو با شک زدم و بقیشو مطمئن بودم و احتمالا از اون سه تا هم فقط یکی یا دوتاش غلط بشه که اونم با نمره ها ی اضافه ی تحقیقات در طول ترم جبران میشه و به بیست میرسه انشاالله .. بعله ..

..

حاج آقا میگفتند جون در کربلا کاری کرد که ازش برمیومد ،در حد خودش کارش مثل حضرت علی اکبر در حد خودشون بود ،که ارباب یه کارو برا هردوشون انجام دادن و صورت مبارکشونو رو صورتاشون گذاشتن ..

تقدیر امکاناتیه که به ما دادن ، فردای قیامت ازت میپرسند ظرفت چقد بود؟حالا همین ظرفتو با چی چقد پر کردی ..؟ 

--

زهرای زهراها همون موقع یه تصمیم گرفت .. خیلی وقته ولی هرروز داره استوارتر میشه

مگه نمیگن اگه یکیو دیدی گناه میکنه صبح دوباره دیدیش نباید به چشم گاه کار نگاش کنی شاید سحرگاه توبه کرده .. آره دیگه

خیلی وقته خیلی چیزا براش تغییر کرده 

اصن انگار قانون دنیا همینه

ادعا که داشته باشی همچین با سر میخوری زمین یا شایدم میری تودیوار

اما این زمین خوردنا زیاد طول نمیکشه

همین که ادعا داشتی، همونا حواسشون هست میان دستتو میگیرن بلندت میکنن

نهیبت میزنند .. میگن تو همونی نبودی که انقد ادعا داشتی؟ همونی که چادر مشکیتو با کلی دلیل و تجربه به سر کردی .. بلند شو ببینیم .. تو باید پیش خودمون باشی .. از خودمون باشی .. نشه که ماهی دلت سر بخوره ها .. 

اینجور وقتاست که یه نشاط درونی تو دلته و یه غمی هم کنارش .. اما درصد خوشحالیه بیشتره چون میدونی که آینده قشنگتر از چیزیه که الان بخاطر خلا اون غم داری ..اوهوم

چقد شکسته شکسته نوشتم ..

خیلی وقته نمینویسم خب

این روزا نمیدونم اسمش سخته یا خوبه

-----------

پ.ن ۱: عنوان مطلب که نداشته باشم یه فال میگیرم از حضرت حافظ ..

پ.ن ۲ : یه دوستی داشتم دبیرستان که هنوزم کم و بیش از هم خبر داریم.دوستیمون متفاوت بود با بقیه دوستام .. بهم کتاب حج دکتر شریعتیو هدیه داد ، چند ماه قبلش رفته بودم مکه و کتابو خوندم و چند ماه بعدشم به فاصله ی کمتر از یه سال بازرفتم .. صفحه ی اولش نوشته بود تقدیم به زهرای زهرایی ام .. دلم برا این عبارت تنگ شده بود .. برا خودم .. خود واقعنی ..

یاعلی.

...


الوعده .. الرجاء بالوفا

یه جا

یه وقتی

یه حسی انقد شیرینه که در برابرش نمیتونی هیچ عکس العملی نشون بدی و فقط از ذوقت یه لبخند رولبات نقش میبنده ..

بعد از صحبتای حضرت آقا ، همه انگار انرژی مجدد گرفتند و با تمام وجود فریاد میزدند خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست .. 

حضرت آقا رفتند بیرون اما صداهایی که از عمق وجود برمیخاست گویا بهشون میرسید: (پسرا)وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد ، (دخترا) ارتش دنیا نتواند ..

مهربون خدا،،

چندتا مهمونی قشنگو بهم وعده دادی

وقتایی که خیلی احساس تنهایی میکنم یادشون میوفتم و امیدوار میشمکه زندگی وقتای قشنگی هم داره ، آره ، چند تا وعده دادی و یکی از مهمونیای قشنگی که دعوت شدم البته غیر منتظره همین دیدار اربعین بود ، خیلی وقته به فکرشم و از عالم وآدم پرسیدم و رو زدم و خواهش کردم و بلاخره طلبیده شدم  .. روز یکشنبه ساعت سه بعدازظهر زنگ زدن به گوشیم گفتند خودت بیا سه تا کارت بهت میدیم دوستاتم بیار .. منو میگی انقد ذوق کرده بودم که نگو .. خودت میدونی که چقد پیگیری کردم و با لطف تو مهربونم نتیجه گرفتم و به وصال رسیدم .. شکرت

 

یاعلی.

--

نمیشه که این چند روزو بنویسم .. نمیشه

فعلا که نمیشه ...

...


جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش ..

یکشنبه صبح ، مترو .. حلالیت .. من خیلی بدم که یکی باید اینجوری ازم حلالیت بگیره ، آره؟

توی اتوبوس توی کلاس مدام اشکام میومد بی اختیار .. ابر بهار بودم ..

 

دوشنبه .. چیزی یادم نمیاد ..آها .. بهم گفت ناز نازی !

سه شنبه ، سر امتحانک طراحی کلی از دست تقلبای یه مستری خندیدیم

چهارشنبه صبح ، امتحان میان ترم سیستم عامل .. بد بود ، یعنی خوب نبود انتظار داشتم خیلی بهتر باشه اما سوالاش زیادی مفهومی بود و متاسفانه مربوط به بخشی که زیاد روش وقت نذاشته بودی هیچ کدوم ..

چهارشنبه ظهر، بحث قدیمی مشکلی که بین بچه هاست .. استاد سعی کرد حلش کنه البته .. اخلاقش عین آقای طاهری معلم دیفرانسیل پیش دانشگاهیمونه .. تمام سعیش بر اینه که دانشجو یا همون دانش آموز قدیم آرامش داشته باشه و سر چیزای مسخره و حرفای بچه گانه ناراحتی و دلخوری بینشون نباشه ..

چهاشنبه عصر .. فاطمه رفت کربلا .. اس ام زد نبودی بوسم کنی ، خدافظ

چهارشنبه شب ، وقت دکتر دارم.. نمیدونم قراره چه جوابی بده ..

...


سپردمت به میزبان ..

امروز

مهمانی

نگاه مهربان یک عزیز دل

دلم براش تنگ شده بود

محاسنش بلند شده بود و خیلی خوشگل میشه اینطوری

وسطای مهمونی داشتم از پیش آقایون رد میشدم برم پیش خانوما

یهو گفت ()خانوم ، گفتم بله؟؟ گفتم ما میرویم حواست به زهرای ما باشه ها

یه لبخند زدم گفتم چشم حتما حواسم هست

..

نشسته بودیم با مامان دختر کوچولو صحبت میکردیم

گفت میشه دو روز اول که خونه ی مامان بزرگ ایناست حواست باشه خودت پیگیری کنی ببینی میره خونه ی حسنا اینا اگه نرفت تو بری پیشش تنها نباشه؟ گفتم آره عزیزم خیالت راحت یا میرم پیشش یا میارمش خونه ی خودمون ..

با اینکه هم حسنا اینا هم مشکات اینا بچه های هم سنش هستند و با اونا خیلی خوب سرگرم میشه و همشون گفتن بیاد خونه ی ما بمونه اما نمیدونم چرا هم عزیز دلم و هم مامان دختر کوچولو همش به من میگفتن حواست باشه .. اصن کاش خودم مستقل بودم کل یه هفته رو میبردمش خونه ی خودم تا هم اینا خیالشون راحت باشه هم من یه مدت از شیرین کاریاش لذت ببرم و روحیه م عوض بشه .. به هرحال انگار برنامه ی هفته ی بعدمون چیده شده گویا .. امتحان های میان ترم چهارشنبه ی وحشتناک و یکشنبه ی قبل اربعین هم خدا بخیر کنه خیلی اوضاش بده .. مامان میخندیدند میگفتم انگار دیگه شدم دایه ش .. گفتند آره دیگه .. آخه تورو خیلی دوست دارن برا همین به تو میگن .. ( خودمم میدونم خجالت دل به دل راه داره )

دست داد باهام گفت حلال کنید گفت دعا کنید زیارتمون قبول بشه  .. خاله پرسید دیگه نمیبینیمتون تا روز حرکت؟ گفت نه .. شایدم هیچ وقت دیگه نبینینمون .. بغض کردم حتی دوست نداشتم دست بدم و خداحافظی کنم .. دلم شور افتاده عجیب .. سال قبل که نرفته بود یه جور ناراحت بودم امسال که داره میره یه جور دلشوره دارم .. اما میسپرمشون به میزبان مهمونیشون .. به ارباب .. همه ی آشناهایی که امسال اربعین میرن و تعدادشونم زیاده همه ی همشونو میسپرم به خودتون سرور .. 

تلویزیون داشت پیاده ها رو نشون میداد توی مسیر نجف بودند

دلم میخاست همین الان راه بیوفتم و برم

خیلی سفر عجیبیه .. کلا کربلا خاصیتش همین عجیب بودنه .. اما انگار پیاده روی نجف تا کربلا خیلی عجیب تره .. اون لحظه که شماره تیر چراغ برق همونیه که میفهمی رسیدی..اون لحظه که دلت با دیدن گنبد طلا آروم میشه .. اون لحظه که میری سجده و میگی رسیدم کربلا الحمدلله ( رسد روزی که در سجده بگویم .. رسیدم کربلا الحمدلله ..) اون لحظه که روبروی ایوان طلای نجف وایمیستی و یه عالمه وقت فقط به پرچم نگاه میکنی .. دعا کمیلی که توی خیمه گاه بخونی .. زیارت عاشورایی که بعد از نماز صبح روبه شش گوشه بخونی .. ضریح جدید ارباب .. حتما تا الان خیلی فرق کرده .. چشمام تنگه واسه نور قرمزی که از ضریح معلومه .. ای واااای دلم.

 

به یاد پیامک سال قبلی که برام فرستاد : اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم

شکرت مهربونم..

یاعلی.

...


دلم سیاه و اسمم نورانی ..

اگه یه مطلب مینویسم و از ناراحتیام میگم یا گله میکنم ، اولا هیچ وقت اسم نمیارم اگرم بیارم اسم اونایی نیست که میدونم آدرس اینجارو دارند دوما به اسمم قسم انتظار جواب یا عکس العمل ندارم ، فقط یه سکوت دله که گاهی متاسفانه دیگه فریاد میشه و سر از اینجا در میاره .. بعدشم که ببینم سبب ناراحتی افراد شده و یا یه چیزی شبیه این ، پاکش میکنم .. همین

         -------------------------------------------------------------------------

 

امروز از صبح درگیر انواع و اقسام بیمارستانها بودم .. از خیابون شانزده آذر گرفته تا کارگر و مطهری و ..چندجا سر زدم و آخرشم وقتی یه جا پذیرش گرفتم تا میخاست نوبتم بشه انقد معطل شدم که دیگه خسته شده بودم .. از هوای اون محیطا آدم حالش بد میشه حتی اگه هیچیش نباشه ..

چند دیقه ای خونه بودم و رفتم ورزشگاه ، مسابقه ی داداشو ببینم .. خیلی خسته بودم و امتحانم هم نخونده بودم ولی هم برا روحیه ی خودم لازم بود هم میدونستم براش مهمه که برم .. چند وقته اصلن حس خواهر بودنم گل کرده انگار .. بازیشون قشنگ بود و خداروشکر تیمشون رفت فینال .. همین که گل میشد کلی تشویق میکردم و ذوق میکردم .. 

فردا هم خاله بازی و مهمونی و از اینجور چیزا که اصلا با حال و روز این روزام جور در نمیاد حتی اگه عزیز دلم هم حضور داشته باشه .. هفته ی بعد میخاد بره کربلا .. خیلی ساله که اربعینا میره اما سال قبل خانومش نذاشت .. یعنی موافق نبود و خودش میگفت طلبیده نشدم .. امسالم قراره کوچولوشونو بذارن پیش مادربزرگش و احتمالا چندروز پیش ما چون با من خیلی جوره و در نتیجه دوتایی با هم بروند ..من اگه جای مامان زهرا کوچولو بودم قطعا دلم نمیومد بچه مو بذارم برم اما یقینا میذاشتم باباش بره .. خیلی هم بیشتر بهش خوش میگذره و زیارتش بیشتر براش بهره داره اگر یکی همراش نباشه که بخاد حواسش به اون باشه .. خلاصه قرار به امتحان خوندن نیست ..

یاعلی.

...


یا ارحم الراحمین

امروز از همه ی قسمتاش که بگذریم که بیشترش ناراحتی بود چه از دوست و چه از غیر دوست یه چیز خیلی بدی اتفاق افتاد

الان که میخام ازش بنویسم تپش قلب گرفتم

یه خبر بد شنیدم که اصلا فکرشم نمیکردم

باز اشک تو چشمام جمع شد

مدام چندروزه میگه ناراحت نباش و اینا ..

امروز تویاهو مسنجر فهمیدم که خودشم داشت گریه میکرد گفتم چرا گفت دوستم باعث گریه م شده گفتم اسمش چیه .. نگفت .. یهو گفت ناراحت نباش من نمیتونم طاقت بیارم ، یه آدم مریض زود دلش میشکنه

گفتم مریض؟؟

گفت واااااااااااااای سوتی دادم

گفتم حالا که گفتی تا تهش میگی زود بگو ببینم

گفت قول بده به هیشکی نگی

گفتم قول میدم

گفت خیلی قول میدی؟

گفتم به جون عزیز دلم

گفت عزیز دلت کیه؟

گفتم تویی دیگه .. (ای وای فک کنم یه کوچولو اغراق کردم آخه عزیز دلم همیشه تومتنام م. بوده .. البته از وقتی که فهمیدم چقد دوسش دارم .. توبازیای بچگیمون باهمدیگه کلی دعوا میکردیم اما یه کم بزرگتر که شدیم تا الان که یه بچه ی هم نام من داره همیشه عزیز دلم بوده و هست ..)

گفت اسم دوستم .. ( یه اسم عجیب غریب) برو ببینش

گفتم کجا ببینمش؟

گفت تو اینترنت

یه لحظه فک کردم سرکارم گذاشته ، سرچ کردم توی گوگل ، نتیجه ش که لیست شد شوکه شدم ، خشکم زد ، زبونم قفل شده بود ، ،، خطرناکترین تومور مغزی که زنده بودن فرد بیش از یکسال طول نمیکشد .. خاک تو سرم ، حالا چیکار کنم ..

گفتم الهی من بمیرم .. راست میگی ؟ بگو به جون ..(اسمم)؟

هنوزم باورم نمیشد ، یعنی بهتره بگم نمیخاستم باورم بشه

اشکام سر خورد

مامانم اومد جلوی اتاقم 

زود پاکشون کردم اشکامو آخه قول داده بودم به هیشکی نگم

..

بسه دیگه .. طاقت ندارم ازش بنویسم

مهربونترین دوستمه .. صمیمی نبودیم خیلی .. ولی یه مدته با اون خیلی بیشتر از بقیه راحتم و اخلاقش خیلی خوبه .. دوباره اشکام داره سر میخوره .. دست خودم نیس .. بغضی دارم که داره نفسمو بند میاره

زودتر برم قرآنمو بخونم که برق اتاقو خاموش کنم .. الاناست که بیان اشکامو ببینند و دلیلشو بپرسند

خدایا تو رو به رقیه خاتون قسم رحم کن به دل مهربونش .. بهش سلامتی بده .. معجزه میخایم خدااااااااااااا...

نمیدونم فردا چجوری تو چشماش نگاه کنم و بغض نکنم .. وای خودت کمکم کن ..

قلبم از ظهر توی جلسه شروع کرد به تیر کشیدن .. بعدشم با این خبر داره دوباره تیر میکشه .. ای وای ...ای وای .. وای 

یاعلی.

 

 

...


تا خدمت حسین(ع)

امروز از صب آشوبی تو دلم بود که فقط به ذهنم رسید هندزفری بذارم تو گوشم و صداشم بلند .. تا خود دانشگاه 

سر کلاس اندیشه با تاخیر رفتم ، سر کلاس اسامی مسابقه رو پاکنویس کردم و تا تموم شد استاد گرامی هم حضور غیاب کردند که بعدش درسو ادامه بدند البته بدون حضور من!

رفتم پایین زود سی دیارو آمار بگیرم که از دیشب ذهنم درگیرشون بود .. کم بود ! داستان عجیبی هم که ویدا تعریف کرد نمیدونم چرا ولی خب تعجب کردم زیاد ، بنظرم درست نبود به بقیه بگم برا بچه ها که توضیح ندادم جز به فرمانده .. ولی نمیدونم خب آدم اگه استطاعت مالی نداشته باشه باید سی دی مداحی به سبک حضرت زینب گوش بده حتما؟ نمیدونم خب ، خداروشکر که منو با این چیزا امتحان نمیکنی .. ولی میدونم سخته ..

نیگا ..

یه بار که از طرف دانشگاه رفتم مشهد یه شب پول نقدم تموم شد و عابر بانک نزدیک محل اسکان هم خراب بود ، میخاستم برم شب حرم بمونم اما خیلی گشنه بودم ، واای یه لحظه با تمام وجود شاید برا اولین بار بی پولی برا خرید یه چیزی که دلم میخادو حس کردم ، خیلی سخت بود ، میدونستم تو جیبیم خورده مونده اما شک داشتم به پول اشترودل برسه ، قشنگ یادمه ، روبه درب شیخ طوسی بودم ، پولای مونده رو شمردم و با ناامیدی رفتم جلوی دکه قیمت اشترودل پرسیدم ، دقیقا حتی پجاه تومن خوردشم عین پولی بود که داشتم ، گرفتمش چیزی که دلم میخاست .. حتی اون یه بار هم تجربه نکردم که یه چیزی دلم بخاد و نتونم بخرم .. نمیتونستم بخورمش اصن رفته بودم توفکر که چقد عجیب دقیقا پولم قدر همون بود ..

خلاصه .. حساب کتاب سی دیا و کتابا با وقتی که دیشب گذاشتم و امروز بلاخره تموم شد،سفارشارو به انتشارات دادم و بعد زنگ زد فاکتورشو گفت چقد میشه ،، پولای کتاب و سی دی و ستاد و نذورات و صدقه و کتاب مسابقه و هیءتو دسته بندی کردم بستم اما الان فقط اتاقم پر از برگه ست که اصلا حس جمع کردنشو ندارم ..

امروز وقتی داشتم با بچه ها از نمایشگاه میومدم بیرون یه نگاه به دورتادور نمایشگاه انداختم ، گفتم انگار نه انگار روز آخر بود ، حسش با نمایشگاههای قبلی برام فرق داشت .. بد شدم فک کنم ، اون موقع ها بنده ی بهتری بودم برات ، ممنونم که اون روز اشکامو دیدی و حرف دلمو شنیدی که گفتم خدا من دیگه لیاقت نداشتم که سفره ی نوکری اربابمو جمع کردی؟ خیلی دوست داشتم نمایشگاه برگزار بشه ، نمیخام فک کنم که چرا و یا حتی به اونجور که باید برگزارشد یا نه، فقط میخام بلند سکوتمو فریاد بزنم .. اربابم یه دونه ای .. ممنونم سرور ..

دوتا نمایشگاه قبلی دوتا دلنوشته نوشتم .. دوتاشو دارم نمیدونم چرا اون موقع ننداخته بودم بین بقیه دلنوشته ها .. یکیش از فراق کربلا گفته بودم و یکیش هم از وصال .. اینبار از روز اول میخاستم برم یه بار توی غرفه پلاک زنی ( که بلاخره وایستادم اونجا یه عکس خیلی خوشگل انداختم‌) بشینم و دلنوشته بنویسم حتی برگه شو انتخاب کرده بودم اما وقت نشد .. نمیخام ، اصن اینجوری قبول نیست ، میخام خودم بیام دستامو محکم بگیرم به ضریحت ، بلند بلند حرفای دلمو بگم .. نه اینکه بنویسمش روی ورق و بدم یکی براتون بیاره .. آقا دلم تنگ شده خب ، حواست به اونایی هست که  مجنونشون میکنی و بعد از سرزمین عشقت دور نگهشون میداری؟؟؟؟؟؟؟؟

وااااای اشکامو با دستام پاک کردم ، دستی که با پولای کثیف کار کرده .. الان چشمام قرمز میشه .. 

همش تقصیر داداش کوچیکه ست که این روضه ی حاج محمودو توی اتاقش گذاشته بلند کرده آدمو هوایی میکنه .. راستی آقای حسینی گفتند سفارشتون حاضره اگه وایستید بهتون میدم یه نگاه کردم به دوتا دوستا دیدم بد نگام کردند ،دوست ندارم خب منتظرم واینستید ولی هیچ وقت ازم نخاید که بخاطر شما زود بیام 

چقد حلال زاده ست .. همین الان همون دوستی که دیروز منتظرم شد با هم بریم زنگ زد گفت خانوم میم(!) شما فردا میتونید تشریف بیاورید برا جلسه؟ گفتم با چه سمتی باید بیام؟ گفت دیگه گل مجلس .. گفتم آها ، نخودی ام دیگه ، همه جا باید باشم .. همش میخنده میگم ، منم که صدام معلوم بود دارم میگریم سعی کردم زیاد حرف نزنم بهش میگم چرا میخندی میگه آخه حس عجیبیه که اینجوری زنگ بزنم دعوتت کنم! الاهیییییی .. 

داشتم میگفتم ، دوست داشتم وایستم پلاکی که برا داداش کوچیکه دادم بنویسندو بگیرند کلی ذوق و شوق داشتم ولی بخاطر اونا گفتم نه باید برم بعدا میگیرم :( اصنشم ..

و اینکه .. انگار مامان انواع غذاهای موجودو داشتند نام میبردند وقتی میخاستند بروند بیرون ولی من سرگرم جمع پولا بودم .. برم یه کم به خودم برسم که آب شدم این چند وقت

یه کم هم خوبم تقریبا آخه امروز از یکی قول گرفتم، قول که نداد ولی خب حرفش محکم بود بعیده اجرا نکنه .. باید منم سعی کنم که پای قولم باشم و زیاد بهش اصرار نکنم که تعریف کنه و برا فرار کردن از گفتن بخاد بره .. 

همین دیگه

آهان یه چیزی به مناسبت اتمام کارای نمایشگاه ..

البته بگما من هرروز آنلاین اجرمو بهم میدادند ولی این جمله ی قشنگیه که آخر کتابای فوق العاده ی باغ سیب نوشته:

کسی که حسین(ع) را درک کرده باشد مزدش را کمتر از حسین(ع) نمیخواهد آن هم نه از دست هرکسی ، فقط از دست خود حسین!

بنظرم مزد معنا نداره تو این دستگاه

همین که بهت اجازه ی نوکری میدن جای شکر داره

یاعلی.

...


ای پر آشوب ترین نقطه ی دلواپسی ام ..

به نام خدا

با سلام

امروز شنبه شانزده مهر :

 

۱- روزم مبارک!

روزت مبارک!

یک نمونه از پیامکای دوستان: کلاس نه گذاشتنیه نه داشتنیه نه رفتنیه ، فقط پیچوندنیه

به افتخار دانشجوهای کلاس پیچون .. روز دانشجو مبارک

 

۲- امتحان الک  دیجیت بیست میشم ۲۰ توانتی 20 twenty

باورت میشه؟ حیف که فقط پنج نمره ی پایانی حساب میشه کاش بیشتر تاثیر داشت

فوق العاده بود هنوز در تعجبم ..!!

اومدم خونه و مثل همیشه ..:

- امتحان چطور بود؟ 

- عالی

-واقعا؟

-بیست میشم .. ، برکت کار دستگاه اربابه دیگه ..

-بله البته ، خداروشکر

آخه هفته پیش بچه ها داشتن میخوندن با هم ،ولی من مجبور بودم تو نمایشگاه حساب کتابارو تحویل بگیرم یا یه متن برا مسءول هیءت تایپ کنم یا کارای دیگه که نمیشد به تاخیر انداختش ..

۳-  گوسفند همان موجودی که امروز قربانی شد به دستان مبارک بنده پاک شد یعنی برا کله پاچه ش یه کم کمک کردم .. یعنی انقد خودم خوشم اومد از خودم که سوسول بازیای دخترای لوسو ندارم .. بعضی از دوستام که کلا کله پاچه نمیخورن .. اونا که نصف عمرشون بر فناست .. ولی به عنوان اولین تجربه جالب بود!بعدشم جیگر تازه که خیلی طعم متفاوتی داشت 

 

۴-تولد فاطمه بود .. به قول بچه ها اولین تولدی بود که عروس هم بود .. یعنی به چه چیزایی توجه میکنند اینا خیلی باحالند ،سعی کردیم در کمال  غیرشاد بودن برگزار کنیم .. بعد امتحان توپی که دادیم کیک تولد خیلی چسبید ..

۵-امروز دوتا نگاه به هم گره خورد ..بد شد که طولانی شد بعد از خیلی وقت .. خب عزیز دل مامانت، من میخاستم هی بهت بگم کلاس اونوره جاش تغییر کرده همه دارن میان اونور تو هم اشتباه نرو .. ولی نگفتم .. تو چرا اینجوری به من زل میزنی؟ دیدی من چقد حرف تو نگاهم بود؟؟؟؟!!!!! ولی فک کنم امتحانتو خوب ندادی ، اومدم دنبال زینب که بگم بیاد کیک بخوره دیدمت که داری برگتو با چه حالتی میدی .. کاش نمیدیدمت مثل قبل ، که اصلا نمیدیدمت ، از دید من هیچ وقت سر کلاس نبودی و حضورت حس نمیشد .. 

۶-امروز با خدا یه قراری گذاشتم سر اینکه چقد امتحانو خوب بدم و منم استوار وایستم پای عهدم ، خدا که شرمنده م کرد ولی من یعنی یه کم دارم کم میارم ولی خب سرمو گرم میکنم ، کلی کار دارم تا آخر شب ، امیدوارم انقد خسته بشم که بعد از قرآن روززانه و زیارت به سرعت خوابم ببره و حتی فرصت فکرشم پیدا نکنم و اصلا از یادم بره ایشاالله .. بزرگی خدا .. میدونم

۷- فک کنم باز مخالتام زیاد شد با فرماندم .. خب شاید حق داشته باشم یه کم ولی نباید یهو اینطوری برخورد کنم.. اما من که آدمی نیستم ول کنم کارا رو به امان خدا .. امروزم چندبار رفتم نمایشگاه حواسم بود به کارا تقریبا ، ایشاالله فردا هم به خوبی میگذره ، صاحب فردا خیلی ماهه ، خیلی .. دوست دارم برا کارای فردا جدا از کل نمایشگاه نیت کنم .. به حق دستان کوچک رقیه خاتون .. یاعلی.

...


الک دیجیت

فردا یه امتحان داریم در حد لالیگا

الکترونیک دیجیتال .. نه استاد جزوه درست حسابی داده نه کتاب مطالبش بدرد بخوره

یعنی واقعا خدا بخیر کنه ..

امروز به پیشنهاد پدر رفتیم نمایشگاه الکامپ .. خوب بود .. خوش گذشت .. چیزای جالبی دیدم ولی خب هنوز وارد بازار نشده بود و قابل خرید نبود

یه کم استرس گرفتم سر این امتحانه .. 

دیگه نمیتونم بنویسم

یاعلی.

...


نجوای دل

کمی آهسته تر ، زیر این باران بمان

ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند ..

 

چهارشنبه صبح اینو فرستادم واسش ، با یه متن ادبی هم جواب داد

توی اتوبوس دانشگاه بودم ، چشمام عین آسمون بارونی بود
زیاد زیاد .. اصلا دست خودم نبود همینجوری پشت سر هم سر میخورد روی گونه هام ، بغض گلومو فشار میداد نفسم بند اومده بود .. نمیدونم چی شده بود ، من این همه فکر کردم و تصمیم گرفتم اما بازم دلم نیومد و خودم دوباره پیش قدم شدم ،،، آشتی کردیم مثلا .. من که از اول قهر نبودم ، قهر یعنی چی؟ مگه بچه ایم؟ .. اشکام بخاطر اون یا حتی دلتنگی نبود ، از دست خودم بود ، یا اشک ذوق که چقد تونستم گذشت به خرج بدم یا شایدم از رو ناراحتی که چرا بازم من پیش قدم شدم .. به هر حال چهارشنبه خیلی خوب و عادی گذشت .. اما حالم گرفتست ، نمیتونم ، دیگه نمیتونم مثل سابق صمیمی باشم .. انگارم صبرم در این مورد لبریز شده 
امروز از صبح تا بعداز ظهر خونه ی مادربزرگ یکی از بچه ها رفتیم درس خوندیم و کلی مسءله حل کردیم برا امتحان شنبه .. ولی بازم یه سری از سوالا بی جواب موند .. خیلی سخته مباحثش .. پنج نفر بودیم مثه اکثر اوقات .. ولی این بار من خوب نبودم انگار .. چندبار بچه ها گفتن ناراحتی چرا؟ گفتم نه ناراحت نیستم ، چون واقعا هرچی فک میکردم دلیلی برا ناراحت بودنم پیدا نمیکردم چیزی نشده بود واقعا .. ولی دست خودم نبود ، دیگه نه باهاش شوخی میکردم نه با حرفاش میخندیدم .. مثه همیشه یکیشون فامیلیمو صدا کرد اون یکی گفت گوله نمکی .. یکی دیگه گفت چرا مثل همیشه خودت جواب ندادی؟ گفتم گوله نمک بودم اما دیگه نیستم .. وقتی برگشتم خونه بعد از سه روز همه چیو برا مامان تعریف کردم ، گفت اگه میبینی واقعا انقد اعصابت خورد میشه و اذیت میشی خب تصمیمت اشتباه نیست .. این چند روز هیچی تعریف نکرده بودم ، مسخره بود خب کلا اهل تعریف جز به جز نیستم ولی خب نیاز به مشورت داشتم .. یا شاید این موردو باید میدونستند چون وقتایی شده که خونه ی همدیگه رفتیم یا میدونند که من همه چیم با اون هماهنگ بود ، تازه وقتی امروز فاطمه هفته پیشو تعریف کرد دیگه بدتر شد ، وقتای مهم یه دوست صمیمی نیست پس .. الانم قصد ندارم کلا باهاش حرف نزنم یا قهر و از این بچه بازیا در بیارم ، فقط ارتباطم دیگه نزدیک نیست البته سعی بر حفظ ظواهر بین جمع را احتمالا خواهم داشت که بقیه زیاد متوجه نشن که صمیمیتم از بین رفته .. همین.

یاعلی.

...